سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

254

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

هديه به هر كدام چيزى بدهيد ( 1 ) و بعد هديه‌هاى شخص نجاشى را به او تقديم كنيد سپس از او بخواهيد كه مهاجران را به شما تسليم كند . آن دوراهى حبشه شدند تا نزد نجاشى رفتند به هر كسى به نحوى هديه‌اى دادند و گفتند : اين جوانان نادان ما آيين خود را ترك گفته و به آيين شما هم گرايشى ندارند بلكه آيين نوى آورده و به سرزمين پادشاه آمده‌اند و بزرگان ايشان ما را به خدمت پادشاه فرستاده‌اند تا آنها را بازگردانند و چون ما خواستيم با پادشاه سخن بگوييم شما به او پيشنهاد كنيد تا آنها را به ما تسليم كند و با ايشان سخنى نگويد زيرا خاندان ايشان به وضع آنها بيناترند . آنها قبول كردند سپس هداياى خود را نزد نجاشى بردند ، نجاشى نيز هداياى آنها را قبول كرد ( 2 ) و بعد با او سخن گفتند و گفتند : اى پادشاه ، جوانانى نادان از ما به ديار شما فرار كرده‌اند در حالى كه آنها آيين خود را ترك گفته‌اند و به آيين شما هم نگرويده‌اند و آيين تازه‌اى آورده‌اند كه نه ما با آن آشنايى داريم و نه شما و ما را بزرگان قوم ايشان از پدران و عموها و بزرگان قبيله‌شان به خدمت شما فرستاده‌اند تا دستور دهيد آنها را بازگردانند زيرا بزرگان قوم ايشان بهتر مىدانند تا با اينها چه كنند و به نقص كار اينها آشناترند . اطرافيان شاه گفتند : آنها راست مىگويند ، مهاجران را به ايشان تسليم كنيد ، نجاشى خشمگين شد و گفت : نه به خدا سوگند من در اين حال آنها را تسليم نمىكنم من هرگز مردمانى را كه به جوار من آمده ، و به ديار من وارد شده‌اند و مرا بر ديگران گزيده‌اند تسليم نمىكنم تا آنها را بطلبم و از آنها دربارهء آنچه اين دو دربارهء ايشان مىگويند بپرسم ؛ اگر چنان بودند كه اينها مىگويند آنها را تسليم مىكنم و اگر جز اين بود آنها را تسليم نخواهم كرد ، بلكه تا هر وقت كه مايل باشند مىتوانند در اينجا بمانند و با آنها به نيكى رفتار خواهم كرد . ( 3 ) آنگاه كسى را در پى ياران رسول خدا فرستاد ، همين كه فرستادهء پادشاه نزد ايشان آمد ، گرد هم آمدند با يكديگر گفتند وقتى كه نزد پادشاه رفتيد چه مىگوييد ؟ گفتند : مىگوييم به خدا سوگند كه نه پيامبرمان به ما گفته و نه دستور داده است كه به اينجا بياييم و آنچه بايد بشود شده است ، وقتى كه نزد نجاشى آمدند ، نجاشى روحانيون بزرگ را دعوت كرده بود و آنها كتابهايشان را اطراف وى گشوده بودند از ايشان پرسيد كه اين دينى كه شما را از قبيله خودتان جدا كرده و شما آن را پذيرفته‌ايد ، نه به دين من و نه به دين ديگر ملّتها گرويده‌ايد چه دينى است ؟ ام سلمه مىگويد : كسى كه در آن جمع سخن گفت جعفر بن ابى طالب بود ؛